انجمن ها

والیمار :: انجمن ها :: کارگاه داستان و داستان کوتاه :: داستان‌های کوتاه
 
<< موضوع قبلی | موضوع بعدی >>
من...نیستم!
مدیران: تورين تورامبار, آزادسرو, Princess Alaida, کنت زیزیگولو
نویسنده ارسال
marziye.t
شنبه 9 مرداد 1389, 19:07 بعدازظهر


اعضا #447
ثبت نام در: يكشنبه 9 اسفند 1388, 12:56 بعدازظهر
نامه ها: 71
تشکر شده 20 بار در 15پست
بسم الله الرحمن الرحیم

...................................................................................
من...نیستم!


محسن در تاریکیی خرابه، به سمت دیوار می دود و صدای نفس نفس هایش سکوت شب را پاره و در مغزش رسوخ میکند. دستانش را در فرورفتگی های دیوار سیمانی جای میدهد، وزن تن نحیفش را روی دستانش می اندازد و خود را بالا می کشد.

خمیده روی دیوار می نشیند و به سختی تعادلش را بر روی عرض باریک دیوار حفظ و محتاطانه به طرف جلو حرکت میکند. باد اندکی می وزد و تن سیاه درختان به اهستگی تاب میخورد .
در نو اندک ماه صورت رنجورش پیداست و گونه های استخوانی و هاله ی سیاه رنگ زیر چشمانش، نشان از گرسنگی های متمادیش میدهد و این، صورتش را ترسناک و رقت انگیز میکند.

به میله های تراس می رسد، دستانش را بالا می گیرد ،پایش را بالا می اورد و روی لبه تراس می گذارد و بالا می پرد.

خاطرات کودکیش که جلوی چشمانش پرسه میزنند را کنار میزندو جلو می رود. در ِ ریلی تراس را می گیرد و می کشد،اما قفل است.
دستش را پشت کمرش می برد و کُلت کمری سرقت شده اش را درمی آورد و با دودست روبه رویش می گیرد؛سعی میکند دستش نلرزد،چشمانش را می بندد، سرش را برمی گرداند و ماشه را فشار می دهد.

صدای گوش خراش شکستن، گوشش را به درد می آورد، اما قفل باز می شود.دستش را به دستگیره میگیرد و در را با صدای بلندی باز میکند.

و مدام زیر لب، جمله ای را تکرار میکند...


سریع جلو می رود و صدای کودکی سفید رو و بور را که حدودا دوساله است را می شنود که در تخت میله دار ِ چوبی سفید رنگش نشسته و از ته دل زار میزند.
زیر لب میگوید: مهتاب...

او جلو تر می رود. نور چراغ خواب عروسکی شکل، بر چهره ی خیس از اشک کودک و چهره ی زرد و بی روح او پاشیده میشود.

کودک با دیدن چهره ی او کم کم گریه اش فرو می نشیند ،گوشه ی لبش به خنده؛ آهسته بالا میرود و دستانش را برای بغل شدن به طرف محسن دراز می کند.

اما او با چشمانی تهی اش به آن کودک خیره می شود و اسلحه اش را بالا می آورد و رو به رویش می گیرد. کودک طبق عادت همیشگیش که همه چیز را در دهانش میگذارد، با کنجکاوی دستان تپل و کوچکش را به سختی دور نُک کلت حلقه میکند و سرآن را به دهان می برد، با فکر اینکه شاید خوردنی باشد...!

محسن ممانعت نمی کند، دستش را شل می کند،اسلحه انقدر جلو می رود که به دهان کودک می رسد .

صدایی خفه ...
و بعد پاشیده شدن جسمی نه چندان جامد آرامش اتاق را خدشه دار می کند و تن خونی بی جان کودک است که بین ملافه ی سرخ رنگ افتاده است ، انگار که هنوز لبخندش را به لب دارد و تکه های گوشت آلود و سفید در اطرافش پراکنده شده است.

محسن فورا به آن طرف اتاق می رود و وقتی تخت خالی را می بیند، به اتاق ،کمد و میز تحریر سیاه رنگ را که با اندک نور ِزردِ چراغ خواب روشن شده است نگاهی می کند، اما اثری از برادرش نمی یابد.

از راهروی باریک عبور می کند، به نیمه اش که می رسد؛ وارد اولین اتاق می شود و زن و مردی را می یابد که از وحشت تقریبا خشکشان زده، تنگِ هم، کنار تختشان ایستاده اند.

زن با موهای پریشان دورش و لباس خواب کوتاه حریرش خود را پشت همسرش پنهان کرده و به بازوی او چند زده است و ترس در صورت هایشان می رقصید.

اما با دیدن پسرک انگار که خیالشان اندکی راحت می شود و از هم کمی فاصله میگیرند، اما تعجب جای وحشت اولیه را می گیرد.

محسن زیر لب عبارتی را تکرار میکند...

مرد که با لباس سفید خوابش، در آن تاریکی شبیه شبح ها شده است؛ نیم قدمی به جلو می گذارد و با صورت گشاده می گوید: محس...

اما فرصت نمی کند حرفش را تمام کند،چون ماشه کشیده میشود و گلوله مستقیم به میانه صورتش اصابت می کند و تن سنگین مرد با صدای تلپی به زمین می افتد، چهره اش بر اثر اصابت گلوله قابل تشخیص نیست؛ انگار که له شده است!

زن دستش را روی دهانش می گذارد و با حالتی جنون آمیز جیغ های پیاپی میکشد و عقب می رود.
پسرک جلو می آید و اسلحه را روی سر زن میگذارد و او را واردار به زانو زدن میکند و در ذهنش این فکر گشت میزند که تقصیر تو بود که مرا به انجا بردند...

او میخواست اینها را بگوید، اما از گلویش صدایی بلند نمی شود و زن به طور آشکاری می لرزد.

زن با صدایی شکسته گفت: خوا...هِ...

اما ثانیه های زندگیش به سرعت حرکت آن فلز به جسمش ؛ پایان می یابد و با صدای سبکی گوشه ای می افتد.

پسرک حتی نگاه هم نمی کند و بدون وقفه از اتاق بیرون می اید، وارد پذیرایی بزرگ و تاریک میشود. در بین جسم هاو سایه های میز ها و صندلی ها به جستوجو می پردازد و تن ریزه میزه ای را می بیند که با ترس گوشه ای کز کرده و چشمان درشتش به رو به رویش قفل شده است.

محسن سایه ی سنگین نگاهش را بر چشمان برادرش می اندازد و دستش را بالا می آورد، پلک میزند تا فراموش کند که هم بازیش جلویش نشسته است.
اما پسرک جستی میزند، از رو به رویش کنار میرود و به سمت در هجوم میبرد.

در را باز میکند و بیرون می پرد، چهار تا پله را یک جا می پرد، پاگرد را طی می کندو به در ورودی میرسد، در سفت و سنگین را با زور باز می کند و بیرون می دود.

پاهای پرهنه اش به اسفالت زبر کشیده و خراشیده میشود. پسرک باوجود درد پهلویش در تاریکی نیمه شب بی وقفه ی می دود، لحظه ای بر میگردد و برادرش را پشت سرش میبیند و گامهایش را تند تر بر میدارد.

نمیداند به کجا میرود، فقط میدود! اما پایش به جسمی گیر میکند، سکندری میخورد و تن کوچکش روی زمین کوبانده میشود؛درد کل بدنش را طی میکند، اشک میشود و در چشمانش حلقه می زند.

نا امیدانه بر میگردد و کشان کشان، به پشت خود را روی زمین می کشد و عقب میرود، اما نگاهش را از برادرش بر نمیدارد.
سردی و تلخی نگاه برادرش تنش را می لرزاند. محسن جلو می اید و بی هیچ حرفی گلوله ای در زانویش رها می کند. صدای فریادی از ته هنجره، که از شدت بلندی دورگه شده است تن راکد شب را می شکافد. پسرک از درد به هق هق می افتد و صورت سفید فندقی شکلش به سرخی می رود.

محسن با صدایی یخ زده می گوید:«آن به خاطر این بود که جای منو تو خونه گرفتی...»

«این واسه اینکه من... »

و ثانیه ای بعد، جمجمه ی سوراخ شدی پسرک بر خاک می افتد و چشمان بازش به بالا دوخته می شود، انگار که هنوز هم حیرت و وحشت در چشمانش میدوید.

محسن کلت را به کناری می اندازد. قدم هایش را روی زمین میکشید و به سمت پل هوایی میرود. به میانه ی پله میرسد و خیابان عریان از شلوغی را می بیند، دستش را به میله ی کناریش می گیرد و به کمک آن بالا میرود.

باد در بین موهای تیره عرق کرده اش می دود و خنکی لذت بخشی را حس می کند.

تمام اشک هایش، رنجهایش در بیمارستان، بندهایی که دستانش را می خراشیدند و آزادیش را از او می ربوندند،
داروهایی که حس لحظه ها از او می گرفتند و تنفر از کسانی که حرفش را باور نمی کردند را در بایگانی ذهنش مرور می کند

با خودش میگوید چرا...؟!

چون رفتارهایش مثل دیگران نبود، چون خواهر دو ساله اش را به استخر انداخت؛فقط به خاطره اینکه می خواست آب بازی کند،چون برادرش را در انباری زندانی کرده و تا چند روز جایش را به کسی نگفته بود ، یا به خاطر اینکه ماشین پدرش را دستکاری کرد...؟!

ایراد این کارها کجاست...؟

ماشینی را می بیند که از دور، با سرعت جاده را طی میکند. دستانش را باز میکند، چشمانش را می بندد و به جلو می پرد. در همان چند ثانیه، قبل از اینکه به زمین برسد؛عبارتی را با خودش تکرار میکند:

من دیوونه نیستم...!

..................................................................................




[ ویرایش شد. شنبه 9 مرداد 1389, 20:49 بعدازظهر ]

خوب ترین حادثه می دانمت...


تا اطلاع ثانو ی مرخصی ام(تعطیلی!)
با اجازه...
بازگشت به بالا
ميترا ايزدمهر
يكشنبه 10 مرداد 1389, 12:35 بعدازظهر


اعضا #562
ثبت نام در: شنبه 2 مرداد 1389, 05:07 قبل‏ازظهر
نامه ها: 141
تشکر شده 87 بار در 61پست
اي ول ...

از همه باحال تر ، بچه قنداقهه بود ... آي من دوست دارم بچه بكشم ! اصولا از هر موجودي كه بچه باشه بدم مي آد ... (اينو به بچه خواهرم نگين ... دي:)

فكر كردي الان مي آم مي گم احساسي نبود ؟ سخت در اشتباهي ، خشن اما رومانتيك بود. دائم مي خواستي دل خواننده به حال كاراكترهاي مقتول بسوزه ... از همه بدترش همون نوزاده ...

بي رحمي محسن رو نشون دادي و اين هم يعني رومانتي سيسم و بي گناهي بقيه رو ...

آخرش هم كه هيچي ، اونجايي كه مي تونستم بگم اي بابا اين كاراكتر بيچاره حق داشته اينهمه قسي القلب بشه باز هم دو قطبي بودن ماجرا رو با پاراگراف سه تا به آخر نشون دادي

آدم بده و آدم خوب ها ...

اين چيزها سطح داستان رو مي آره پايين ، تو واقعيت كاراكتركاملا خوب و كاراكتر كاملا بد وجود نداره ...

حالا بيا توجيه كن كه محسن ديوونه است ، من مي گم تو نويسنده اي ، قصه ي ديوونه ها رو ما يه ميليون بار خونديم ، پس تخيلت كو ؟ فقط تو صحنه سازي بود ؟ اينكه يكي بياد يه ني ني قنداقي رو بكشه ؟!

البته خوبه ها ، مي تونم بگم يكي از سطح بالاترين كارهاي مرضيه است ... اما ديو طمع ميترا هرگز آروم نمي گيره ...

داستان بهتر مي خوام ... داستاني مي خوام كه توش هيچ هيچ هيچ ردي از رومانتي سيسم ديده نشه ! اگر نه مي خورمت ... يوها ها ها ها ها

يه چيز ديگه ، حنجره ... يه بار ديگه غلط ديكته تو كارت ببينم بهت مي گم بي سواد ! گفته باشم !!!!!!!!!!!‌

گذشته از همه اينها ... قد كشيدم خانم. دست و پنجه ي شما درد نكنه !

از بيست بهش يازده مي دم ... ها ها ها ها ها

با يازده هم رد مي شي ، مي دوني چرا ؟ چون الان سطح تو كارشناسي ارشده و تو كارشناسي ارشد ، نمره ي زير 12 يعني تجديد ... زود باش! بايد واحد تغيير سبك رو با نمره ي بالا پاس كني ... اين يه دستور ديكتاتورانه است!

ديگه دوستهام اينجان ، بگي نه واسه ات جشن پتو مي گيريم ! باز هم يو ها ها ها

منتظرم
بازگشت به بالا
دمپايي و ادامش
يكشنبه 10 مرداد 1389, 12:58 بعدازظهر

دمپايي نگيد هر چيز ديگه اي ميخواين بگيد!!

اعضا #568
ثبت نام در: چهارشنبه 6 مرداد 1389, 09:05 قبل‏ازظهر
نامه ها: 21
تشکر شده 0 بار در 0پست
همممم...
داستان هايي با يه همچين سوژه اي زياد خوندم.
مرضيه جان ، شما كه تمام داستان هات درباره ي عشق و محبت بود چي شد بهويي اين طوري شد؟ بهو گفتم نه بابا اين مرضيه نيست كه...
راستي دقت كردي بچه كوچولوئه چه قدر شبيه آواتارته ؟ ( چرا شكلك دو نقطه دي نداره؟ )
خب يه كار نيكي كه انجام دادي اين بود كه تونستي گريه ي منو دراري. محسن جان توي دهن اون بچه شليك كرد؟
اي بوقيده ي بوق صفت...
خب راستش با داستانت كيف كردم. گرچه يه كمكي تكراري بود. منتها از اين داستانا ننويسي بهتره.به آواتارت نميخوره :دي اون وقت كي داستانايي به قشنگي داستان هاي شما بنويسه؟!
بازگشت به بالا
 

پرش به:     بازگشت به بالا

تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،اس،اس 0.92 تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،اس،اس 2.0 تشکیل اتحادیه از انجمن: آر،دی،اف
Powered by e107 Forum System uses forum thanks

جستجو والیمار

میهمان عزیز، خوش آمدید



آنلاین
 اعضا : (0)
 مهمانها : (6)

خوش آمدید

نام کاربری:

کلمه عبور:




به خاطر داشتن

[ ]
[ ]

مقالات سایت

Powered By Persian E107 © 2005-2009