| والیمار :: انجمن ها :: کارگاه داستان و داستان کوتاه :: داستانهای کوتاه |
|
<< موضوع قبلی | موضوع بعدی >> |
| چه این،چه آن.... فرق چندانی ندارد | ||
|
مدیران: تورين تورامبار, آزادسرو, Princess Alaida, کنت زیزیگولو
|
| نویسنده | ارسال | ||
| ShadowSong |
| ||
| B_____E_____H______N_____A_____M | در حالی که بال های خود را با بی صبری تمام و شوق وصفناپذیر کشف ناشناختههایی که همیشه ذهن کنجکاوش، با آن ها درگیر بود، به هم میزد، به افق خیره شد . سرخی آسمان در هنگام غروب او را به وجد آورد آورد و باعث شد بیش از پیش برای ترک آشیانه مشتاق شود . زیبایی خورشید نارنجی رنگ که در میان هاله ای از ابر های سرخ و زرد جا خوش کرده بود به نظرش بینظیر میامد. ناگهان صدایی او را از دنیای تفکراتش بیرون کشید و باعث از هم گسیختگی رشته های افکارش شد . مادرش بود . کسی که در طول زندگی کوتاه و ملالآورش همیشه همدمش بود . هیچ موجود دیگری را نمیشناخت که بتواند رفتاری مانند رفتار مادرش٬ داشته باشد... مهربانی و فداکاریاش بیهمتا و قابل ستایش بود . گرمی گفتارش نظر هر کسی را جلب میکرد و با خود همعقیده میساخت ... هرکسی جز فرزندش را . با لحنی پر از تمنا و خواهش رو به فرزند کرد و با امید اندکی که به ماندن او داشت سؤال کرد : - چرا میخواهی از این جا بروی ؟ آیا اینجا برات چیزی فراهم نیست یا کمبودی احساس میکنی ؟ همیشه وضع همین بود . مادرش جدا از تمام خصلت های خوبی که داشت٬ همیشه آزادی را از او سلب میکرد . به بهانهی نگرانی او را از انجام کارهای دلخواهش بازمیداشت٬ اما او دیگر آن جوجهی خردسالی نبود که با اخم کردن مادرش٬ پرهای خود را خیس کند . دیگر برای خود به پرندهای باوقار بدل شده بود به طوری که به جز تجربه٬ چیزی از مادرش اگر بیشتر نداشت٬ کم تر هم نداشت . با متانت به مادرش که منتظر جوابی از طرف او بود٬ پاسخ داد : - اگر چه از خیلی جهات در رفاه بودم٬ ولی همیشه خلآای را در ورای وجودم حس میکردم. در دوران کودکی نمیدانستم که موضوع چیست و چه چیز ناراحتم میکند ولی حال میدانم .. میخواهم تا جایی که توان دارم بال بزنم ... میخواهم تا آن سوی کوههای بلند دوردست بروم ... میخواهم بدانم جز من و تو چه چیزها و چه کسانی در این دنیا وجود دارند ... میخواهم ... میخواهم این دیوار سنگیای را که به دورم کشیده تا مرا٬ مثلا از دنیای بیرون٬ حفظ کند را پشت سر بگذارم ! بگذار حقیقت هرچه میخواهد خطرناک و مهلک باشد ... میخواهم این خلآ را در وجودم با حس آزادی پر کنم٬ نه چیز دیگر ... میخواهم در این راه ٬ هرچه ناشناخته وجود دارد را به چشم خود ببینم ... میخواهم دلیل این همه مواظبتِ احتمالا بیمورد را بدانم ... میخواهم ... دیگر نتوانست ادامه دهد . بغضاش شکسته بود ولی برای اینکه مادرش٬ اشکهایش را که قطره قطره از چشمانش پایین میامد را نبیند٬ رویش را بازگردانده بود. در دل با مادرش خداحافظی کرد٬ زیرا توان خیره شدن به دیدگانش را در خود نمیدید . بال گشود و اوج گرفت تا به سمت خوشید سرخ برود و حتی اگر لازم شد٬ آن را به مبارزه بطلبد . ××× صدا ... درد ... سکوت ... باز هم درد ... و سقوط . . . ××× به بال زخمی خویش مینگرید و احساس تنفر از عالم و آدم در درونش شعله میکشید ... شاید روزی میرسید که از این بند جدید رهایی یابد ... بندی که اکنون در آن دچار بود، اگرچه مستحکم تر از قبلی بود امّا جای شکرش باقیست که به معنای واقعی کلمه آزادی را از او سلب کرده بود ... نه این که به بهانهی حفاظت، آزادی نداشته باشد . بر سلامت بازیافته بر خطر ناپدیدار روی امید بی یادآورد می نویسم نامت را. به قدرت واژه ای از سر می گیرم زندگی از برای شناخت تو من زاده ام تا بخوانمت به نام: آزادی. (پل الوار) ![]() پ.ن : میدونم موضوعش فراتر از حد تکراریه ولی خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم، گفتم ببینم چی در میاد! ![]() تلاش نکن منو به شناسه بشناسی !! مهم "عنوان دلخواه"ه !!! | ||
| بازگشت به بالا | | ||
| ميترا ايزدمهر |
| ||
| شروع خوبي هم بود اتفاقا ... موضوع آزادي هم مثل عشقه ، هر چي ازش بنويسي باز هم مي شه نوشت ... ادبيات شكوهمندي داريم به اسم ادبيات غنايي ادبياتي هم مي بايست داشته باشيم به اسم ادبيات آزادي ... اونوقت تكراري بودن سوژه براي چنين كاري ، نقطه ضعف نمي شه ... داستان كه نبود ، بود؟ مي تونم بگم كه حتي قصه هم نبود ، خرق عادتي وجود نداشت جز اينكه داستان از زبون يه پرنده نقل شده بود كه شور پرواز رو تو يه واقعيت از پيش تعيين شده نشون بده ... قلمتون قويه اما چون اين كار تو حيطه ي داستان جا نمي گيره ، رو كلياتش مانور نمي دم . خيلي خوش برگشتين به عالم نوشتن و اميدوارم بيشتر از اينها ازتون بخونم. موفق باشين ... و منتظر يه داستانم ... | ||
| بازگشت به بالا | | ||
| دمپايي و ادامش |
| ||
| دمپايي نگيد هر چيز ديگه اي ميخواين بگيد!! | خيلي توصيفات قشنگي داشت. واقعاً كف كردم. ولي نصف داستانتو نفهميدم. اين همه كلمه رو از كجات دراوردي؟ به هر حال ولي اون بند اول داستانت خيلي شنگ بود. بگم كه نگي نكفتي !! اين شكلك به نظرم به جا بود :دي | ||
| بازگشت به بالا | | ||